اما یه بار دیگه امتحان میکنم نمی تونم چیزی بگم خیلی وقته چیزی برای گفتن ندارم اخه از چی بگم از عشق که روزی اوج ایثار بود و امروز نهایت خودخواهی از ایینه ی سیاه دلم که با هیچکس توان یاری نداره از خوابگاه بزرگ بگم که هر چی دیوارهاش رو تنگتر میکنن همه مثل گربه ها با پنجه هایی در غلاف ارمیدند از خورشید بی منت بگم که سالهاست گوشه ی طاقچه ی نگاه مان جا خشک کرده اما دریغ از دستی که روی ان کشیده شود از ماه نقره ای دلم ،که اگر نباشد سیل غم ،نبود صبح آرمش را از اینکه هست خونین تر میکند از قفل فولادی اندیشه هامان که کلیدش را اژدهای هفت سر بلعیده است از دستان سردمان که همیشه عطش دستان گرمی را داشت از رود سیاه که جریان دارد اما نباید باشد و روزی سدی خواهیم ساخت از اهن و خون!! مثل اینکه هنوز هم چیزهایی برای گفتن دارم!!!! 
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:10 توسط امیر (طاها)
|
