تبليغاتX
کوچه ی دلتنگی ها

کوچه ی دلتنگی ها

هی فلانی زندکی شاید همین باشد یک فریب ساده ی کوچک!!!!

از خودم میپرسم که چرا اینقدر متنفرم شاید این بخشی از ذات من است.مردم میگویند که از مخ ازادم ولی چه اهمیتی دارد.من در درونم هیچ چیز را احساس نمیکنم.قدم زدن در یک خیابان کثیف دیگر ولی هنوز هم همان احساس قدیمی را دارم تنفر همانند یک سایه همیشه دنبالم هست.

دروغ میگوید درست روبروی صورتم. جانت را میقاپد و یک بد نامی و بی مهری بوجود می اورد و به تو وانمود میکند که تو بزرگتر از تمام زندگی هستی.هیچ کس اهمیت نمیدهد که تو بمیری یا زنده باشی. انتظار برای لحظه ضربه زدن برای تصاحب قلبت بدون احترام بدون تاسف..............

خاکستر قلبم را زیر درخت چنار دفن کن شاید دوباره گل کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:34 توسط بابک |

زندگی حکایت صدای غرش دریاست

گاهی ارام    گاهی هولناک

زندگی بودن در لحظه است

گاهی فقط برای امروز

زندگی تکرار یک جمله است

این جمله را رود بهتر می داند

و جمله می تواند هدیه ای باشد برای همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 19:32 توسط امیر (طاها) |

در دنياي پر از اشفتگي که همه چيز به عقب بر ميگرددچرا نميفهميم که بدبخت شده ايم ,چرابايد کلمات را تغيير دهيم,چرا بايد چيزي را که نميفهميم نقد کنيم.باور نکن انچه را که ميبيني ,باور نکن انچه را که ميخواني نه!!!همان دست که بنا ميکند ,نابود ميکند. همان دست که کمک ميکند ,خيانت ميکند. همان دست که دانه ميکارد,به اتش ميکشد.اينجا دروغين است.مرگ سردترين بادي است که درروزنه هاي وجودت نفوز ميکند

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:16 توسط بابک |

چه هراسی بالاتر از این که کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد؟چه پریشانی یی بیشتر از این که کسی بیگانه هایی را در درون خویش,جه میگویم؟در خود خویش,به چشم ببیند که چنان با خود خویش در هم امیخته اندو خود را همانند او نموده اند که اکنون من نمیدانم خود در ان میانه کدامم؟چه وحشتناک!همیشه خراشی است روی صورت احساس


افرينش در اقيانوسي از شب غرق شده بود.شب چنان بر عالم نشسته بود که گويي هيچگاه بر نخواهد خاست,گويي از ازل همينجا نشسته بوده است هرگز نه ديروزي بوده و نه فردايي خواهد بود,و من همچون شبحي که در شبهاي کوهستانهاي ساکت,صحراهاي به خواب رفته ويرانه هاي نوميد,قبرستانهاي عزادار و شهرهاي الوده وعفن,سراسيمه وهراسان,همه جا را بي هدف پرسهزند زندگي ميکردم !

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:18 توسط بابک |

هنوز هم وقت هست!!

هنوز هم میشه با تمام وجود،وجود نا متناهی کسی رو

احساس کرد که همه ی زندگی مون از وجودش پر شده

کافی چشمهات رو ببندی حالا بهتر می تونی احساس کنی

احساس اینکه چقدر تنها بودی اگه اونو نداشتی

حالا دستات رو بلند کن و بهش اجازه بده تا دستای گرم و مهربونش رو

تو دستات بذاره

و اونها رو فشار بده

اجازه بده دوست داشته باشه چون عاشقته.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:34 توسط امیر (طاها) |

قدم زدن در اين خيابانهاي کثيف
با تنفر موجود در فکرم
احساس حقارت دنيا
از قوانين شما تبعيت نخواهم کرد
ملامت دروغ,ديوار حاشا
ملامت دروغ,ديوار حاشا

عدم همرنگي در ضمير باطني ام
تنها من هستم که ضمير درونيم را هدايت ميکنم

راهم را تغييرنخواهم داد
بايد به اين روش باشد
براي خودم زندگي ميکنم
راه هاي کثيفت را ناديده بگير
ملامت دروغ,ديوار حاشا
ملامت دروغ,ديوار حاشا

کسي روش مرا تغيير نخواهد داد
زندگي نارو ميزند ولي من ادامه ميدهم
نوري نيست,ولي اميد هست
فشار ستم,ولي پيروز ميشوم

عهد شکني کردن و کثيف بازي کردن
فکر ميکني که ميبري
ولي يک روز سقوط ميکني
و من منتظرم
خنده هاي يک مرد ديوانه را ميشنوي
شخصيت,اسلحه من در مقابله با حسادتت ميباشد

قدم زدن در اين خيابان هاي کثيف
با تنفر موجود در فکرم
احساس حقارت دنيا
از قوانين شما تبعيت نخواهم کرد
عدم همرنگي در ضمير باطني ام
تنها من ضمير درونيم را هدايت ميکنم

     

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 10:43 توسط بابک |

Young : Hi


Old : hi , opportunity seldom knocks twice

Young : Now please talk about love !

Old : Love all but trust a few

Young : I have no money to buy honey for my honey

Old : if you have no honey in your pot have some in your mouth

Young : ok , tell me what life is ?

Old : life is a battle not a feast , never give up !

Young : I need something easy to do

Old : A smooth sea never made a skilful mariner no pains no gains
Young : How ?

Old : By preserverance the snail reached the ark

Young : Nowadays all doors are closed

Old : Be fragrance to walk in through closed doors
Young : Oh , Thanks



 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:1 توسط بابک |

 

 صادق هین طور که با شاخ و برگهای دسته گل تو دستش بازی می کرداز پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کرد و با خودش می گفت: هی پسر قوی باش ...نه ..نه .. شاد باش ... اصلا نمیدونم فقط باش.... و این لحظات رو از دست نده. این لحظه ها همون لحظه هایی هستند که مدتها انتظارش را میکشیدی..آره ..خودشه .. یعنی اصلا نمی تونه چیز دیگه ای باشه..!!

چشمانش رو تیز کرده بود به دقت به خیابون خیره شده بود. این خیابون رو بارها و بار ها نه تنها او بلکه همه خانواده اومده بودند. آخه به خونه یکی از آشنایان قدیمی می رفتند. همون خونه ای که چند وقتی بود هر وقت اسمش میامد . چشم های صادق گرد می شد و گوشهاش تیز تر و نفس هاش نامنظم.!!! آخه ...آخه .... آرزو  ... وای خدای من باز هم اسمش به یاد صادق افتاد ..!! 

بخار رو شیشه رو که از نفس نفس زدنهاش درست شده بود رو پاک کرد.

تاکسی زرد رنگ همچنان به پیش می رفت .!

صادق سعی می کرد لحظه ای از این لحظات دلهره آور ولی شیرین را از دست ندهد. دوباره به خیابون خیره شد . رودی از ماشین جاری بود و در بین رگبار بوق ها و نورها و صداها .. فقط و فقط آرزو را میدید که با چشمانی که نمی توان توصیفشان کرد وبا آن لبخند همیشگی روی لبهایش از این سو به آن سو میرفت... نه ... راه نمیرفت .. می خرامید.!!!

صادق با تمام وجود خود را در دریای عشق غرق کرده بود و غرورش را در امواجش شکسته بود . و تنها تور نجاتش را دستان نحیف آرزو می پنداشت.

ناگهان صدای پدرش او را به خود آورد که با خنده می گفت : آقا داماد پیاده شو دیگه رسیدیم!!

و صادق پیاده شد و خودشو جمع و جور کرد   و ....

چند ساعت بعد صادق در حالی که با انگشتانش بازی می کرد از پنجره ماشین به خیابون به خواب رفته خیره شده بود.!!  و با خودش فکر می کرد که چرا آرزو مثل خودش تنها به یک چیز فکر نمی کرد!! ؟  تنها جمله ای که از آن همه گفتگو مثل زنگ دائم در ذهنش صدا می داد این جمله آخر آرزو بود. (( من لیاقت آقا صادق رو ندارم.. متاسفم.)) ...  وای... وای .. آرزو .. چشمانت را از هر کس بتوانی پنهان کنی از قلب صادق نمی توانی ... چشمانت چیز دیگری میگفت. و در پی چیز دیگری در اطراف می چرخید. حتی لحظه ای با نگاهت صادق را نوازش نکردی....!!!

صادق در حالی که تمام این جملات را مثل نواری که ظبط شده باشد مدام در ذهن تکرار می کرد.  از خود می پرسید..((آرزو چرا نخواستنت را به گردن من انداختی))  !!!!

تاکسی زرد رنگ همچنان به پیش می رفت.!!

 

                

 

                     

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 13:19 توسط مهیار |

از واژه های بی محبت روزگار خسته ام

خسته از لجن زار عشق،خسته از بی حرمتی روزگار

خسته از تو از خودم از تمام دنیای خودم

صدای خرد شدن پاهایم را  می شنوی؟

بوی خون بدنم را حس میکنی؟

اما باز هم می روم،می روم به سوی تاریک ترین لحظه ی شب

میروم تا تو را بخوانم

با صدایی بلند می خوانمت

با صدایی به مانند سکوت کوه

تو را می خوانم،می دانم 

می دانم که هستی

رسول عشق و امید ندای تو را به گوشم رسانده

می دانم هستی...می دانم...

ابن تن خسته به دم تو نیاز دارد

به نگاه تو

تا افتاب عشقت گرما بخش جانمان شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:44 توسط امیر (طاها) |

اوج را می توان سپرد به کبوتر، وقتی بدون پرپرواز به آسمان می رسد...

کوچ را می توان سپرد به دست مهاجر، وقتی بدون سفر به مقصد می رسد..

اشک را می توان سپرد به آدمها، وقتی بدون بهانه می گریند...

دنیا را می توان سپرد به بنده هایش،

وقتی بدون شناختن،

دلبسته اش می شوند..

این کوچه را با تمام دلبستگی هایش می توان سپرد به نگاه تو،

وقتی بدون ریا،

رفیق دلتنگی اش می شوی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 6:48 توسط |